[X]
هفت رنگ

درباره ما

سلام عزیزم خوش اومدید عسل بلاگ آره هنوزم سر حرفم هستم بزودی بزرگترین سیستم وبلاگ دهی در ایران خواهد شد البته با کمک شما دوستان منتظر انتقال وبلاگهای نازتون هستم http://asalblog.com

دسته بندي

آرشيو مطالب

آمار وبلاگ

» انلاین : 2
» بازديد امروز : 20
» بازديد ديروز : 96
» بازديد هفته گذشته : 20
» بازديد ماه گذشته : 2960
» بازديد سال گذشته : 331929
» کل بازديد : 1057302
» کل مطالب : 2684
» نظرات : 75

لينک دوستان


از «اشتیاق دیدار با سردار سلیمانی» تا «کبود کردن چشم ایران توسط اسرائیل»

درباره : بازديد: 2


وزیر دفاع سابق آمریکا در مصاحبه با شبکه تلویزیونی بلومبرگ از برخی مسائل مهم در قبال ایران در طول دوران مسئولیتش سخن گفته و از تلاش جدی آمریکا برای خارج کردن صهیونیستها از توهم حمله نظامی به ایران.

از «اشتیاق دیدار با سردار سلیمانی» تا «کبود کردن چشم ایران توسط اسرائیل»

به گزارش مشرق، «لئون پانتا» وزیر دفاع سابق و رئیس اسبق آژانس مرکزی اطلاعات ایالت متحده آمریکا (CIA) از جمله دولتمردانی است که در مقاطعی حساس نقش اصلی را در دستگاه امنیتی دفاعی این کشور ایفا کرده است.

وی از سال 2009 و به مدت 2 سال ریاست CIA و از بیست و دوم ژوئن سال 2011 وزیر دفاع ایالات متحده آمریکا بوده است. از جمله سوابق دیگر وی می‌توان به فعالیت در گروه مطالعات عراق در کمیته دو حزبی کنگره آمریکا و همچنین فعالیت در «شورای ملی مشاوران مرکز سیاست امنیت ملی» و همچنین بورس نیویورک اشاره کرد.

در دوره‌ ریاست پانتا بر سازمان سیا، مسئله هسته‌ای ایران و تهدیدات پیاپی رژیم صهیونیستی در راستای حمله نظامی یکی از مهمترین مسائل امنیتی آمریکا بود. همچنین در مقطعی که او وزارت دفاع آمریکا را برعهده داشت ایالات متحده آمریکا از خاک عراق عقب نشست و به صورت رسمی به حضور اشغالگرانه خود در خاک این کشور پایان داد.

وی پس از بازنشستگی از وزارت دفاع، کتابی را از خاطرات خود به نام «جنگ های ارزنده» منتشر کرد که در آن اوباما را به دلیل عدم موضعگیری‌ صحیح در قبال وقایع سوریه مورد انتقاد قرار داده است.

*وقتی آمریکایی‌ها، اسراییلی‌ها از توهم خارج می‌کنند

اخیرا پانتا مصاحبه‌ای را با «چارلی رز» خبرنگار شبکه تلویزیونی  «بلومبرگ» در محل شورای روابط خارجی آمریکا انجام داده است که در آن بعضی مسائل مهم در قبال ایران در طول دوران مسئولیت خود را بیان کرده است.

پانتا در قسمتی از مصاحبه خود در خصوص حمله احتمالی اسرائیل به ایران از تلاش جدی آمریکا برای منصرف کردن اسرائیل به حمله نظامی به ایران سخن گفته است.

این بازه زمانی مرتبط با  مفطعی است که ایهود باراک و بنیامین نتانیاهو تصمیم به حمله نظامی به ایران گرفته بودند اما دستگاه‌های امنیتی رژیم صهیونیستی به خصوص موساد آنها را از این حمله منصرف کردند. به نظر می‌رسد آمریکایی‌ها در ارائه تصویر صحیح از قدرت نظامی اسرائیل به آنان نقش مهمی را ایفا کرده‌ باشند.

بعدها رسانه‌های رژیم صهیونیستی بر این نکته تاکید کردند که این روند از سوی وزرای بعدی دفاع آمریکا نیز پیگیری شد و آنان بر ضرورت ناتوانی اسرائیل در این باره تاکید کردند.

*اسراییل فقط می‌توانند چشم ایران را کبود کنند

پانتا در مصاحبه خود در پاسخ به سوال چارلی رز در این باره که «اسرائیل چه روزی خواهد گفت که ما دیگر برای حمله نظامی به ایران نمی‌توانیم منتظر آمریکا باشیم» می‌گوید: وقتی من وزیر دفاع بودم، آنان به مرحله‌ای رسیدند که ما تصور کردیم حقیقتا احساس می‌کنند بسیار مهم است که بلافاصله به ایران و توانایی‌های هسته‌ای ایران حمله شود. به عقیده من آنان نگران آنچه ما آن را «مسیر سریع» می‌خوانیم، بوده‌اند مبنی بر اینکه اگر ایران تصمیم بگیرد سلاح هسته‌ای تولید کند، بتواند این کار را در مدت زمان کوتاه انجام دهد.

اسرائیل احساس می‌کرد که نمی‌خواهد به ایران اجازه دهد این توانایی و قابلیت را داشته باشد. ما در گفت‌وگوهای طولانی با آنان درگیر شدیم و اشاره کردیم که شما می‌توانید چشم آنها را کبود کنید اما قادر نخواهید بود  چنانکه ما می‌توانیم تمام قابلیت‌های هسته‌ای آنان را نابود کنید. به نظر من اسرائیلی‌ها این مطلب را دریافتند و این تصمیم را گرفتند که فضا را به ما بدهند زیرا به این باور رسیده بودند که ما خودمان اگر متوجه شدیم ایران تصمیم گرفته است سلاح هسته‌ای تولید کند، این کار را خواهیم کرد.

*بسیار مشتاقم فرصتی برای صحبت با سردار سلیمانی داشته باشم

پانتا در بخش دیگری از این مصاحبه در خصوص توافق با ایران می‌گوید که من دوست دارم امیدوار باشم و دعا کنم که توافقی صورت گیرد.

وی در پاسخ به سوال دیگری درباره توافق احتمالی و فاصله آنها با یکدیگر می‌گوید من همواره درباره ایران و مقاصد آن در سراسر جهان نگرانی داشته‌ام زیرا صادقانه بگویم من نیروی قدس (سپاه پاسداران) را دیده‌ام که عملیات مخفی پلیسی آنان است.

وزیر دفاع اسبق آمریکا درباره اینکه آیا شما دوست دارید با سردار سلیمانی گفت‌وگویی داشته باشید می‌گوید: من بسیار مشتاقم فرصتی برای صحبت با او داشته باشم.

*با مشتریان خطرناکی طرفیم

پانتا در ادامه تصریح می‌کند: آنان مشتریان خطرناکی هستند که ما بخواهیم با آنها تعامل کنیم. به نظر من ما باید درک کنیم که هیچ راهی برای ما وجود ندارد که به آنان اجازه دهیم قابلیت هسته‌ای خود را توسعه دهند و یقینا نباید بگذاریم سلاح هسته‌ای تولید کنند.

به گزارش فارس، جورج بوش رییس جمهور سابق آمریکا طی فرمانی در سال 2006 فرمان از بین بردن افراد سپاه قدس را در عراق صادر کرد، اما هیچ گاه مدرکی از فعالیت های نیروی قدس ایران در عراق بدست نیاورد.

با وجود ادعاهای فراوان آمریکایی ها در این باره، هیچ شخصیت ایرانی از سوی آنان در عراق دستگیر نشد و تنها دست آویزی برای شکست های آمریکا در برابر ملت عراق باقی ماند.

*سئوالی که بی پاسخ می‌ماند

در نهایت وزیر دفاع آمریکا در این مصاحبه، پاسخی به این سوال نمی‌دهد که توانایی‌های نظامی ایران تا چه اندازه اسرائیل را بعد از کبود کردن چشم آن مورد تهدید قرار می‌دهد اما بدون تردید این نکته مسلم است که توانایی پاسخ متقابل ایران در مقابل اسرائیل است که آمریکایی‌ها را از حمله مستقیم به ایران بازداشته است.

نکته‌ای که پانتا به آن هیچگاه اشاره نکرد این است که حتی حمله نظامی آمریکا و صدمه جدی به توانمندی‌های هسته‌ای ایران، پایگاه‌های نظامی این کشور را با تهدید متقابل روبرو خواهد کرد؛ پایگاههایی که تعداد آنها در مناطق اطراف ایران کم نیست.

این مساله (موشک‌باران پایگاههای آمریکا در منطقه) بارها در شبیه‌سازی‌های اندیشکده‌های معتبر آمریکایی تکرار شده است که در صورت حمله آمریکا به ایران خسارات آنان فرای حد تصور مقامات کاخ سفید خواهد بود.


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:12 توسط خودم و خودت |

راه موفقیت

درباره : بازديد: 2


اون " یه روز " وجود نداره

هیچ موقع نبوده ، هیچ وقت هم نمیاد

هیچ " یه روزی " در کار نیست

فقط " امروزه " که وجود داره

سوپرمن های واقعی بالای ساختمون ها و جاهای سری زندگی نمی کنند .

اون ها در طی زمان ، پیوسته قدم های کوچک و با اراده بر میدارند .

هدف " پیدا " کردن اونی که هستید نیست .

هدف " ساختن " اونیه که هستید

اگر فکر میکنید میتونید یا اگه فکر می کنید نمیتونید

فکرتون درسته

از خودتون صادقانه بپرسید که میخواهید " کی " باشید ؟

و برای تبدیل شدن به اون آدم ، چه کارهایی حاضرید بکنید ؟

 

 

دانلود تصویری راه موفقیت


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

چقدر نر تو جامعه ریخته است ... مرد کم میبینم ...

درباره : بازديد: 3


پنجشنبه تو ترافیک نیش ترمزی که مامان زد باعث شد سپر به سپر بشه با ماشین جلویی ...

مامان خودش و باخت سریع گفت ببخشید اقا هرچی خسارتش بشه میدم!!! ... اونم پیاده شد گفت چی و ببخشید و باید افسر بیاد و اینا ... مامان نشست تو ماشین گفتم این چه حرفی بود که زدی ...

بعده چند لحظه بحث بین ما از ماشین پیاده شدم ... دیدم چه ترافیکی شد پشت سرمون ... مردم جمع شدن و از دور نگاه میکردن ...

رفتم جلو دیدم اصلا چیزی نشد هیچی ... باورتون میشه ؟ واقعا هیچی نشده بود ... گفتم ببخشید آقا چی شده ماشینتون که ملت و معطل کردید و ترافیک ایجاد کردید و وقت ما رو هم دارید میگیرید ؟

شر وع کرد توضیح دادن که میدونید این باید عوض شه چون بهش فضار اومد و ...

وسطه حرفش پریدم گفتم بسه تورو خدا کافیه ... دلیل نمیشه چون زن شدیم که این چیزا رو بلد نباشیم ...

خجالت بکش ... مردونگی که به جنسیت نیست ... به مرامه به معرفته ... از مردای اطراف میپرسیم ...

به مردم اشاره کردم گفتم چرا از دور نگاه میکنید بیایید جلو ببینید چی شد واقعا ؟

بعد به یه اقایی که شناخته بودمش گفتم شما مانتو فروشی دارید اینجا نه ؟ اونم من و شناخت

گفتم واقعا چیزیش شد ...؟ رفت زد پشته اقاهه گفت بسه بیخیال بابا

اومدم تو ماشین شیشه رو کشیدم پایین گفتم اقا شماره پلاکت و برداشتم ... مردم بهش گفتن برو وا نسا ... رفت جلوتر زد کنا و ما هم رفتیم ....

واقعا واسه این جماعت مرد متاسفم ....

این آقایی که پایان نامه ی من و مینویسه شمارم و گذاشت تو رد تماس ... جواب پیامکم و نمیده بعد دوروز پیام میده کارتون نیاز به تمرکز بیشتر داره !!! و این و بعده چند روز پیام دادنه من که اگه دفاع نکنم تا 15 مهر میرم ترم بعد و حالت اخراجی پیدا میکنم داده ... یعنی اصلا براش مهم نیست ... و فکر کرده چون زنم میتونه این رفتار و باهام داشته باشه ... مطمئنم با یه آقا همچین رفتاری نداره ...

جمعه پاشدم رم دفترش ... جوش اورده بودم ... لباس پوشیدم و توراه زنگ زدم به داداشم که دارم میرم یه جا دعوا پاشو بیا فلان خیابونم ...

فکر میکنید رفلکس داداشم چی بود ؟ من با دوستام بیرونم طرح نمیدونم چیه .....

اینم از مردونگی برادرها ... بله واقعا نیومد ... نیومد ...

رفتم دفترش بسته بود ... فکر میکردم جمعه ها هم کار میکنه ...

میگی چرا به شازده نمیگی؟؟؟؟

اون میدونست اگه تا 15 مهر دفاع نکنم بدبختم ... ولی تماسی نگرفت ... اصلا نپرسید چه خبر ؟ چیشد ؟

اینم از حضور مرد خانواده در سختیها و بحرانهای زنش تو جامعه ...

 

کلا  حاضرم یه مقاله بنویسم درمورد سختی زنان در ایران و حجاب و این جور چرت و پرتها یه میتینگ سیاسی بزارم بعد برم آمریکا ...

نه از نظر سیاسی و ازادی و برابری زن و مرد نه اصلا ... من و اینقدر احمق تصور نکنید ... من رشته تحصیلیم چیزی بود که میدونم تو هر کشور چه خبره ...

میخوام برم وسط تکنولوژی ... میخوام برم جایی که برای فکر و ایده هات ارزش قائلن نه رتبه کنکور ... میخوام برم جایی که برا کسی که حرفی برای گفتن داره احترام قائلن ... نه برای ادمهای خرخونی که تا مقطع دکترا هم میرسن ... جایی که بیشتره قوانینش رعایت میشه ...

میخوام برم جایی که زندگی کنم به دور از خانواده ... به دور از همه ...

برم تا از دست بعضی چیزا و بعضی کس ها آروم شم ...

من انتخابت کردم و قبول کردم کنارم باشی حالا تاوان و هزینشم دارم میدم ...

عیبی نداره ...

بازهم قبول میکنم تو کنارم باشی هزینشم میدم ...


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

بزرگترین غلط زندگیم ...

درباره : بازديد: 2



برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

دعوت به چالش قهر

درباره : بازديد: 3


من و شازده از روز عرفه تا الان با هم تماسی نداشتیم ....

ملت هم و به چالش آب یخ دعوت میکنن ... اونوقت شازده من و به چالش قهر دعوت کرد ... از بیست و شیش شهریور تا الان بحث ادامه پیدا کرد ...

تو این مدت دو بار من و مهندس با هم تماس داشتیم ... دنباله مقصر نیستم ولی اونم حق و به من داد ...

میگه از بس شل گرفتی و کوتاه اومدی اینجوری شد ... یه جاهایی سفت و محکم نایستادی ...

این مردک عوضی خیلی داره اذیتم میکنه ... هنوز پایان نامم و اماده نکرد جواب تلفن نمیده جواب پیامک نمیده ...

واقعا در خودم میبینم که یه گالون بنزین و بردارم برم جلوی دفترش ... کلش و به آتیش بکشم ...

خیلی بهم استرس وارد کرد بی .................................................................

دوس دارم این ماجرای دفاع تموم شه برم بزنم تو دهنش ...

کلا حال میکنم برم مجوزش و باطل کنم ...

گرچه عرضه این کارا رو ندارم ... اصولا نون بری تو ذاتم نیست ... ولی دوس دارم تمامه خشمم و روش خالی کنم ... خیلی اذیتم کرد ... خیلی ...

یه نتیجه بدی که این چالش داره میدونی چیه ؟

انگار دیگه حوصله شنیدن صداش و ندارم ... وحتی اشتیاقی به دیدنش هم ندارم ...

حسه بدی دارم ...

این که یه مرد قهر کنه حالم و بهم میزنه ... واسه منی که دخترم و تو زندگیم حتی تو دعواهای دخترونه قهر نکردم خیلی عجیبه که یه مرد قهر کنه و حرف نزنه ... برا همین حسه بدی و بهم منتقل کرد ...

یه مرد با تمامه دعواها بازم ابهتش و داره تو ذهنه زنش ... مردونگی ... مدیر بودن که زندگی و مدیریت کنه با تمامه بحرانها ...

اما الان این تصاویر تو ذهنم خط خورد ...

یه نتیجه دیگه هم اینه که قهر برام عادی شد و همینطور به مدت طولانی حرف نزدن ... هیچ بی قراری درونم حس نمیکنم ...

تقصیر این بنده خداها هم نیستاااا ... دوره زمونه عوض شد ... قدیم زنا قهر میکردن ... قدیم مرد ناز زن و میکشید ... قدیم مرد ابهت داشت ... قدیم مرد مدیر زندگی بود ...

وقتی دوره ای شده که مرد از زن انتظار مرد بودن و کار کردن و پول در اوردن داره ای چیزاش هم بعید نیست .... ( توروخدا نیایید بگید زن هم میتوانه و توانایی کار بیرون از خونه و زن اله و بله و تو املی و این حرفها ؟! ... این یه حرف غیر مستقیم بود که به شوهر خودم گفتم )

گرچه اون ادرس اینجا رو نداره شاید هم داشته باشه نمیدونم ... ولی دوس دارم اینجا این و بهش بگم ...همین

 

نتایجی که از این چالش گرفتی مبارکت باشه جناب شازده ....


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

خود درگیری های من ...

درباره : بازديد: 2


شروع پاییز با ماه مهر یاد اور خیلی از خاطرات هست ... که بیشترش برام بده ...

سعی میکنم به زور از لا به لای تصاویر سیاه و خاکستری یه چیز شاد و خوب و خنده دار پیدا کنم یا حد اقل چیزی که لبخند رو لبم بیاره و اگر هم پیدا میکنم میبینم مصنوعی بوده ....

از اموزش و پرورش حالم بهم میخوره ...

باز مهری که رفتم دانشگاه قشنگ بود ... درسته با لباس مدرسه و کیف و کفش مدرسه اون ترم و رفتم دانشگاه ولی اینقدر هیجان داشتم که این مسائل برام مهم نبود ...

اون تنها پاییزی بود که من عاشقشم ...

از ساله بعدش دوباره مسائل شروع شد ...

ساله سومش شروعه افسردگیه خفیف من بود ... پاییزه 88

توجهی نکردم و ادامه دادم رفتم اداره مشغول شدم ...

ساله 89 کارمند بودم و به خاطر مشغولیته زیاد افسردگی زیاد نمیتونست بیاد خودش و نشون بده گاهی یه سرکی میکشید و من سریع خفش میکردم ...

ساله 90 با قبولی تو ارشد .... همراه بود ... مهر با فوت پدربزرگی که هیچ وقت دوستم نداشت و گاهی اذیتم میکرد همراه بود ... با مراسمهای ختم و سوم و هفتم و چهل و .... با جمعیته زیادی از خاندانمون که سالی یه بار به زور هم و میدیدم ... با نگاه های تحقیر آمیز فامیل به من همراه بود ...

در هر صورت قبله شروعه ماه مهر من از شهریور افسردگیه شدیدم شروع شده بود و با پاییز به اوجه خودش رسید ... هم شاغل باشی و هم دانشجو تو یه شهر دیگه واقعا ازاردهنده است ... سخته ...

مرخصی گرفتنا ... حسادت همکارها و زیراب زدنا ... هر هفته سوار اتوبوس شی اون مسیر 8 ساعته رو بری و برگردی ...

دی ماه اوج گرفت ... بهمن و اسفند و افتادم ... و بهار 91 یه دفعه 12 کیلو وزنم کم شد ... فقط گریه میکردم ... فقط دراز میکشیدم ... ترمه بهار و مشروط شدم ...

همچنان سره کار میرفتم ... ولی حوصله نداشتم ... دره اتاق و میبستم ... دیگه دیر به دیر میرفتم ....

بساطی داشتیم تا خودشون مهر 91 بیرونم کردن ؛) چون اگه مدرکم و فصلدیگه میگرفتم ارتقای شغلی میگرفتم و میرفتم سر جای پسره رئیسمون ... بنا براین ایشون لطف کردن و زیراب و به همراه خالشون زدن ...

بنا براین بنده خونه نشین شدم ... دو هفته درمیون میرفتم دانشگاه

همش دراز میکشیدم یا پای نت چت میکردم ... یا مینشستم ساعتها تو فکر فرو میرفتم ... استرس گرفته بودم و نفسم بالا نمیومد ....

یه بساطی بود که هرچقدر بنویسم کسی متوجه دردی که کشیدم نمیشه ...

من بچه خیلی شاد و فعالی بودم ... هم مامنه خونه بودم و به تمامه کارهای خونه میرسیدم هم تو تمامه تشکلها فعالیت می کردم هم درس میخوندم ... زیادی هم میگفتم میخندیدم ... پیاده روی زیاد میکردم ... صبح ها بعده نماز صبح با پدرم یه مسیر طولانی و میرفتیم و بر میگشتیم گاهی با دوستام ... کلن دوست خیلی زیاد داشتم... باشگاه هم میرفتم ...رزمی ، بسکتبال ...

حالا فکر کن از همه ی فعالیتها دس کشیدم ... شغلم و از دست دادم ... درس هم نمیخوندم ... به هیچ کار خونه هم نمیرسیدم ... دوستی هم ندارم ... ورزشی هم نمیکنم ...

حالم بهم میریزه از ساله 91 ....

بهمن 91 با شازده اشنا شدم ... این اشنایی طول کشید تا تیر 92 ... ابراز علاقه کرد ... منم برای اولین بار قلبم به روی مردی باز شده بود ...

قبلش نسبت به هیچ مردی روی خوش نشون نداده بودم ... تو دلم کسی نمینشست ...

الان گیجم نمیدونم چون دپس بودم و اون تنها کسی بود که باهام حرف میزد و درکم میکرد اینطوری شد ؟  یا ... نمیدونم ...

اگرهم واقعا ازش خوشم اومد دیگه نیومدم عاقلانه بسنجم که ماها خیلی تفاوت فرهنگی داریم !!! و همین مشکل ساز میشه ...

بگذریم پاییزه 92 ازدواج کردیم ... افسردگی تبدیل شد به خشم و عصبی بودن و کلی اضطراب ...

من فقط دراز کشیده بودم ... پرخاشگر نبودم که ... من فقط غمگین بودم عصبی نبودم که ...

این موارد اضافه شد و شد پاییز 93 ...

هنوز کاری ندارم ... هنوز تو تشکلی فعال نیستم ... هنوز پایان نامه ننوشتم که دفاع کنم ... هنوز دو واحد مونده که امتحان ندادم ... هنوز شاد نیستم ... هنوز رنگهای روشن و شاد مدادرنگی ها و پاستیلها نیومده به این دنیای سیاه و خاکستری ...

- کیمیا بس نیست ؟! بهترین سالهای عمرت رفتن .... بس نیست ؟ کی میخوای استوپ بزنی این وضعیت و ؟ ها ؟

- دلم میخواد ولی نمیتونم ... خودم خستم از این وضعیت ولی جسمم خسته و کسله ... روحم جون نداره ... نمیدونم چه کنم ... من که دکتر رفتم پیش مشاوره رفتم کلی خرج کردم ... دیگه چه کنم ؟ همه هی اذیت میکنن ... تا میرم از جام بلند شم یه چیز جدید پیش میاد که اعصابم و به هم میریزه ...

- تو الان وسطه 25 سالگیت نشستی ... واقعا تمامه تواناییه تو همینه ؟ واقعا فکر میکنی خیلی تلاش کردی ؟ اراده کردی ؟ استقامت کردی ؟ تمامش همینقدر بود ؟

- من تو زندگیم اراده نداشتم همیشه بی اراده بودم :( هیچ وقت واسه چیزی که میخواستم تلاش نکردم ... اصلا یادم نمیاد اخرین بار کی استقامت کردم ... کی پشتکاری داشتم ... من یه ادمه تنبل درس نخون خنگول بودم ... :(

- تو سرشار از استعدادهای بالقوه ای که ذره ناچیزیش و بالفعل کردی ... تو با این سنه کمت بیشتر استان میشناسنت ... تو بدونه هیچ تلاشی این همه فعالیت تو سابقت داری که درسته هی از این شاخه به اون شاخه پریدی چون راهنمایی نداشتی که بهت بگه انرژیتو کجا و چه طوری هزینه کنی ... ولی این دلیل نمیشه که تو خنگ باشی ... اگه اراده نداشتی چه طور اون همه کار و باهم با هیجان انجام میدادی و خسته هم نمیشدی ... تازه به دیگران مشاوره میدادی ... سنگ صبورشون بودی ... آرومشون میکردی ... همه رو با استعدادهاشون اشنا میکردی ... بهشون اعتماد به نفس میدادی ...

- نمیدونم چی بگم :(

- چرا میگی دوستی نداری ؟ میدونی راضیه چقدر دوستت داره با اینکه رابطتون صمیمی نیست ؟ خودش همش میگه ... زهرا ... درسته تعدادشون کم شده ... بی معرفتی زیاد شده .... ولی کم نیستن افرادی که دوستت داشته باشن ... میبینی همه دوست دارن بری کلاس بزاری تو ؟؟؟ * و همه بیان تو کلاسات شرکت کنن ؟

- آره چون من فقط زر زدن بلدم ... عمل که نمیکنم ... فقط حرفم فقط بلدم حرف بزنم ... همون لحظه که همه از کلاسام و حرفام خوششون میاد من از خودم بدم میاد چون میدونم با وجود دونستنه اینا و راهنمایی دیگران زندگیه خودم چه گندیه و نمیتونم درستش کنم

- خب این خوبه که تو فن بیان داری و از این استعداد استفاده میکنی ... خب فقط حرف نزن بیا عمل کن ...

پاشو از جات به حرفات عمل کن ...

- ( نماد گیج منگول )

..................................................................................................................................

- ببین شوهرت از اول تو رو یه ادم ضعیف دید ... برات اون احترامی که باید و اوائل قائل بود و دیگه نیست ...

حرمتها بینتون شکسته شد ... از خط قرمزها عبور کردید ... حس خوبی به هم ندارید ...  فکر نمیکنی باید اون روی سکه رو نشون بدی ؟ احساسات و خشم و اضطراب و غم و کنترل کنی ؟ هیجاناتت و کنترل کنی و وارد زندگی شی؟

- اصلا حوصله فکر کردن به این موضوع و ندارم ... نه حوصلشو دارم نه اعصابش و ... شازده پر مدعای لجباز ...

خیلی راحت هرچی دلش میخواد میگه بعد بهش میگم داری بهم توهین میکنی داری مسخرم میکنی داری تحقیرم میکنی ... میگه نه من اصلا همچین قصدی ندارم تو اعتماد به نفست اومده پایین اینطور فکر میکنی ....

خیلی راحت داره روانیم میکنه ....

- خب ببین خودتم میگی ... این حالتت باعثه که هر حرفی بزنی هر کاری کنی میگن افسرده است ... اعتماد به نفس نداره و خیلی چیزای دیگه ... و هرکار و هر حرفی که دلشون میخواد میکنن و میزنن و میگن خب تو شاید اینمدلی هستی فکر میکنی کاره ما اشتباه است ... تو حساس شدی ... خیلی راحت به خودشون اجازه بی احترامی میدن ....

فکر نمیکنی باید پاشی و قوی بشی ؟

- چه جوری ؟ این همه مشاوره و دکتر و ... هیچی نشد ... این همه خودم مطالعه کردم هی بلند شدم به چهار روز نکشید دوباره نشستم ....من ارادم ضعیفه ... اصلا ادمه سختکوشی نیستم ... و کلی چیزای دیگه ...

- میتونی همین جملات و به صورت مثبت به خودت بگی ؟

- نه . چون واقعا فقط در سابقه من عدم اراده و استقامت و پشتکاره که دیده میشه من خیلی وقته از دبیرستانم تا الان درس نخوندم خودت میدونی چه جوری لیسانس گرفتم و از ارشدمم بهتر خبر داری ... همه ی کارام و نصفه رها کردم ... بعضیهاش نصف هم نشد یه ذره انجام دادم ول کردم ... من حتی اعماله عبادی و مذهبیم و هیچ وقت درست درمون انجام ندادم یه روز انجام دادم یه هفته انجام ندادم ... یه قران به زور ختم کرده باشم ... بقیه چیزها که بماند ....

- خب نمیخوای تو سابقت اراده و سختکوشی و ثبت کنی تا چند ماه دیگه وقتی بهت گفتم اراده کن حد اقل یه دونه کار و ببینی که کامل انجام دادی ؟ یا با استقامت و پشتکار به چیزی رسیدی ؟ تو سابقت یه ماه نماز خوندن و داشته باشی ؟ یا یه ختم قران یا نمره اون درس دو واحدی که مونده ... یا خیلی چیزای حتی بزرگتر ؟

- خب چرا میخوام ... پایان نامم و خودم ننوشتم دادم به یکی بنویسه برام اینم تا اخر عمر باید یدک بکشم ... فکر این همه ناکامی و شکست و ضعف ازارم میده ... اینهمه بی احترامی بینه من و نامزدم ... این همه دعوا و بحث ... این همه قهر ... این همه حس بد ...

- خب نمیخوای تو سابقت موفقیت ثبت شه تا کم کم جای طعم تلخ اون همه ضعف و شکست و بگیره ؟ یا حد اقل تز دکترات و خوده خودت بنویسی؟ نمیخوای رابطتون خوب شه ؟ نمیخوای احترام جای بی احترامی و بگیره ؟

- چرا میخوام ... اینا چیزای قشنگیه که دلم میخواد اما نمیتونم ... نمیدونم چه جوری ... چه طور ؟

- هیچی فقط بلند شو برو به دنباله خواسته هات ... برو به دنباله اهدافت با شجاعت بدون ترس از شکست ...

اصول و ضوابط هرچیزی و عمل کن ... اصول و ضوابط رفتار با دیگران ... رفتار با همسر ... اصول و ضوابط درس خوندن ... اصول و ضوابط تلاش برای زندگی ... برو به این اصول و ضوابط عمل کن ... به تمامه حرفهایی که تو کارگاههای اموزشی میزنی ... به تمامه حرفهای اساتیدت ... از کم شروع کن ... یکی و عمل کن بعد بعدی ...

همینکه پاشی و بری دنباله خواسته هات میفتی تو مسیر ... مسیر بهت یاد میده ...

- ........................

 


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

گل بود به سبزه نیز آراسته شد

درباره : بازديد: 2


همین اول اصل مطلب و میگم :

شروع پاییز با ماه مهر .... شروع افسردگیه فصلی!!!

حتی جونه اومدن سمته لب تاپ و به روز کردنه وب هم ندارم ...

به این جملاتی که میگم و میخوام بگم میگن ناله کردن ؟ شکایت از روزگار ؟ حرفهای ناامید کننده ؟ غمگین ؟ دپس و....؟

ولی خب واقعا این حالات درون من هست ...

تمامه حالتهایی که تو قسمته معرفی وب گفتم ...

بازم با شازده دعوام شد .... الان شده بیست و چهار ساعت که نحرفیدیم ...

پایان نامه لعنتی هنوز آماده نشد یادم باشه بعدا درمورده این پایان نامه و اون مستری که قرار شد کمک کنه یه پست بزارم که واقعا درخوره خودش بسیار جالب و رو اعصابه !!!

باید درس بخونم و اون دو واحدی که یه سال و نیمه مونده رو بدم .... یکی بیاد بگه چه طور با این اوضاع روحی بشینم درس بخونم و کتاب بگیرم دستم؟

میدونم من نباید از کسی انتظار داشته باشم مشکلم و مخصوصا این نوع مشکلم و حل کنه!!!

باید خودم به خودم کمک کنم :/

متاسفانه همه اینا رو میدونم ....

خود درگیری گرفتم؟ نه ؟

 

پ . ن : وبم بالا نمیاد که خودم ببینمش ! چهار روزه ! این و کجای دلم بزارم؟ :/

 


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

زمین ...

درباره : بازديد: 3


به پیشنهاد دوست خوبم آذرمی دخت این مطلب رو به اشتراک میزارم چون دغدغه ی خودمم هست ...

بیایید یه تکونی به خودمون بدیم ... محله زندگیمون داره نابود میشه هاااا ....

اینجا


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

دلم نگرفته ... لبریز شده :/

درباره : بازديد: 3


عیبی نداره  ... یه روزی میفهمی که دیگه دیره ....

عیبی نداره ...

زندگی قشنگه ...

یه روزی میفهمی ... تو هم میفهمی توله خر ...

خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند ....

گور بابای خوبی ... گور بابای نادان ... گور بابای من ... گور بابای تو ...

عیبی نداره ...

یه روزی ضعیف و مظلوم قوث میشه و قدرت پیدا میکنه .... شک نکن... همه چی برعکس میشه ... تو میشی ضعیف ...

گرچه اینقدر خر هستم که قدرت هم داشته باشم استفاده نکنم ... مثل خیلی وقتها ... ولی مطمئنم یه روزی ضعیف میشی ...

عیبی نداره ...

دوس ندارم ضعیف شی ... ولی این قانون روزگاره ... بهت قدرت میده و میشینه رفتارت و نگاه میکنه ... بعد ضعیفت میکنه و آدمهایی که باهاشون بد رفتاری کردی و قوی میکنه ...

میفهمی یه روز ...

دلم داره گریه میکنه ... میفهمم ... هروقت مچاله میشه یعنی زانوهاش و گرفته تو شکمش و سرش و گذاشته رو زانوش داره گریه میکنه ... بیصدا و مظلوم ...

یاد رشت افتادم ... یاد اکرم افغانی ... عیبی نداره ... اونم یه روز میفهمه ... دقیقا به همین صورت بود ...

مهم اینه که میدونم دیگه ....

همیشه از تو برزخ بودن بدم میومد ... از نداشتن اطمینان در مورد یه موضوعی ... شک داشتن ...

الان اطمینان دارم ... چه حس مزخرفی ... مزش تلخه ... اطمینان و میگم ...

از اینکه درباره این موضوع الان مطمئنم وجودم تلخ شده ...

عیبی نداره ...

استادمون یادمون داده بود ... آدمهایی که با شما دعوا میکنن ... تیکه میندازن ... حرصشون و روتون خالی میکنن ... اینا کلا بی خطرن ... اما اگه حرفی زدید یا کاری کردید که یکی سکوت کرد ...فقط سرش و انداخت پایین رفت یا فقط نگاتون کرد و بعد رفت ازش بترسید ...

همیشه به خودم دقت میکنم تو این موضوع ... من آدمی هستم که غرغر میزنم و تموم ... همون لحظه است فقط ...

تو کل زندگیم فقط رو دو سه تا موضوع غرغر نزدم و سکوت کامل کردم ... یعنی عمرا به روی طرف هیچی نیاوردم ... واقعا وقتی یادش میفتم از خودم میترسم ...

حالا میفهمم استادم چی میگفت ...

عیبی نداره ...

اینم میگذره ...

مثل خیلی از چیزای دیگه ...

یه روزی خوب میشم ... خیلی به اون روز امیدوارم ... وقتی خوب شم میدونی یعنی چی؟

یعنی سالم میشم ... روح و روان و حتی جسمم ... اونوقت یعنی قدرت دارم ... آدمی که قدرت داره اینقدر تا این حد سکوت نمیکنه ...

میدونم که مریضم ... میدونم آسیب پذیریم خیلی بالاست ... میدونم خیلی ضربه خوردم ... میدونم ترسو شدم ... و خیلی از چیزای دیگه که تو هم میدونی ...

عیبی نداره ...

یه روزی همشون برطرف میشه ... به اون روز امیدوارم ...

اونوقت چی؟! این عکس العمل یه آدم مریضه ... به عکس العمل یه آدم سالم فکر کردی ؟!

عیبی نداره ...

هرکسی از تهه دلش خبر داره که چی میگذره و من میدونم با وجوده مریضیم تهه دلم همیشه خیر خواستم واسه دیگران ... ولی تضمینی نمیدم بعده سلامتیم با یاداوری رفتارهای اطرافیانم ، که بازم تهه دلم همچین خبرایی باشه ... مطمئنا شر هم نیست ... چون از ذاتم خبر دارم ... ولی خیر هم تا این حد نیست ... این و میدونم ...

عیبی نداره ...

میدونید تازه فهمیدم ... فرق بین شکستن دل و با دلخوری و ناراحتی ...

اون چند بار که سکوت کردم به اضافه ی این بار دلم شکسته ... دفعات دیگه هرچقدر هم که غم داشتم ولی دلخور بودم ناراحت بودم گرفته بودم ...

تازه میفهمم دل که میشکنه لال میشه ... تازه میفهمم چرا از خودم میترسم وقتی سکوت میکنم ...

دل شکسته ....فکر نکنم ترمیمی داشته باشه ... هرچقدر هم ترمیم کنی جاش میمونه ...

باز هم عیبی نداره ...


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

کتلت با مادر شوهر

درباره : بازديد: 2


موادش و حاضر کرد میخواد سرخ کنه ... منم قمپز که کمک نمیخواید ...

گفت نه موادش و حاضر کردم ... نمیدونم چرا میگم پس سرخش میکنم ...!!!

تو عمرم کتلت سرخ نکردم ... البته نه که اصلا ها ... ولی در کنار مامانم ... یعنی گندکاریم و درست میکرد ...

تنهایی این کارو اصلا نکردم ...

حالا میریم تو میدون ... ؛)

با  شازده بیست و چهار ساعته حرف نزدم ... فقط یه جمله امروز ازش پرسیدم همین ...

طلبکاره ... بازم فکر میکنه من اشتباه کردم ... بازم من بدهکارم ...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : سرخ شد ... تموم شد ... دلم میخواد ناخونک بزنم ... حالا مگه میشه ... اه ... قدرمامانم و ندونستم ... چقدر تحمل میکرد ناخونک زدنام و ... دلم برا بابام تنگ شد ... دعوام میکرد وقتی یواشکی غذا رو قبله سفره انداختن میخوردم .... :(


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

باز هم آنفولانزا

درباره : بازديد: 2


من که برگشتم رو تختم ، جناب شازده دو تا شهر اون طرف تر تدریس داشت که از قضا اون جا دریا هم داشت !!!

ایشون میره شنا و غواصی ! بعله درست حدس زدید

شنبه میاد خونمون یه راست میره جلو کولر دراز میکشه !!! سرماخوردگی ساده میشه آنفولانزا !

برنامه ریزیم به هم ریخت ...

به جای کارام که برنامه ریزی کرده بودم : سوپ درست کردم ، پاشویه کردمش ، حوله نم دار کردم تا تبش و بیارم پایین ، قرص دادم بهش ، آنتی بیوتیک ها سر ساعت

این وضعیت سه روز طول کشید ... تا بهتر شد یه خورده ... رفتم دو دیقه چرت بزنم ... رفت سراغ یخچال خربزه مشهدی خورد !!! بگذریم که به هیچ وجه قانع نمیشد که خربزه واسه سرما بده ...

و دوباره روز از نو

این بار من هم به همراهش ... بعععلللههه من هم سرماخوردم ...

وضعیته قاراش میشی شد ...

بعد شیش هفت روز از سر جاهامون بلند شدیم ... گرچه من هنوز حالم بده و تازه دوروز از مریضیم میگذره

ولی غروب لج کرد بریم عینک بخریم ... من هم لباس پوشیدم بریم ...

توراه داییم ما رو دید ما رو دعوت کرد شام رستوران ... اول قبول نکردم و به راهم ادامه دادم ... بعد تماس گرفت دوباره اصرار کرد ...

از اونجاییکه خانواده مادری ... دنباله سوژه ان کلا ... و از هرچیز کوچیکی کوه میسازن ...

منم برای این مساله کوچیک تماس گرفتم منزل مشورت کردم که برم یا نرم ... که با حالت متعجب خانواده مواجه شدم ...

پس با شازده شام رفتیم رستوران ... برا شازده ماهی و برا خودم کباب سفارش دادم ... بالاخره بعد از کلی گشتن هم عینک خرید !

با دایی اینا اومیدم خونه ی ما یه خورده دوره هم خندیدیم ... چایی خوردیم ... قراره دوباره فردا بریم تهران :(

عروسی پسرعموی شازده است :( حوصله ندارم ... شور و شوق ندارم ...

لطفا فکرای خاله زنکی نکنید که چون خانواده قوم شوهره و چون مادرشوهر گفت و اینا ....

نه به هیچ وجه اینطوری فکر نمیکنم ... چون تند تند فکرای پراکندم و مینویسم گاهی نمیتونم درست حسابی داستان و توضیح بدم که فکر نکنید من دنباله چیزای بیهوده ام ...

فقط حوصله ندارم ... روحیه ندارم ... همین ... کمی زمان میبره تا به حال و هوای چند سال پیشم برگردم ...

الان تو موقعیتی هستم که حال و حوصله خودمم ندارم وخیلی کارا رو از رو اجبار اناجم میدم و تحمل میکنم ...

با شازده بحثم شد امشب ... حوصله توضیح ندارم ...

اون آقاهه پایان نامه و مقاله رو پیچونده ... خیلی بی فرهنگه ... و احساس کرده من آدمه اسکلی هستم که میتونه امروز فردا کنه و خیلی راحت دروغ بگه ....

چقدر ضایع است یکی دروغ بگه و ذوق کنه که تونسته با دروغش طرف مقابله و بپیچونه ....

و طرف مقابل سکوت کنه و فقط نگاه کنه و در ظاهر بپذیره ولی در باطن خیلی دقیق بدونه که اون داره دروغ میگه ...

فکر نمیکنم با این اوصاف اعتبار و شخصیتی هر چقدر کم برای شخص دروغگو باقی بمونه !!!

تمامه اتفاقاته پیش اومده تو این دو هفته از تهران بگیر تا اینجا ، از خانواده همسر بگیر تا خانواده خودم ، از بحث با آقای مثلا پژوهشگر بگیر تا همسره خودم .... همه و همه من و یاد این جمله انداخت :

 

سکوت و صبوری آدم ها را به حساب ضعف و بی کسی شان نگذارید ، شاید هنوز به چیزهایی پایبندند ، چیزهایی که شما یادتان نمی آید...!!!

 

 

گوشی تپل و دزدیدن ... دلم روشنه پیدا میشه ...

امروز صبح زود صدا و سیما جلسه داشتم ... با همین وضعیته جسمیه داغونم رفتم ... بد نبود ...

تپل و واسه یه دوره آموزشی معرفی کردم که سه روزه بود ... امروز دورش تموم شد ... دیروز خودم تو اون دوره تدریس داشتم ... به زور رفتم ... طوری که بدنم میلرزید ... شارژر لب تاپ و جا گذاشتم و همون اوله تدریس سره دومین اسلاید پاور پوینت شارژش تموم شد :(

خوب شد سریع کیلیپ ها رو ریختم تو فلش دادم اتاق فرمان تا برام پخش کنن :)

تنبل خان امشب از مسافرت اومد ( با دوستان رفتن یزد ) دلم براش تنگ شده بود ... دوسش دارم ولی نمیفهمه !!! براش چایی ریختم ولی نخورد رفت خوابید ...

شازده خوابه ...


برچسب ها : ,

نوشته شده در: سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت: 8:10 توسط خودم و خودت |

اخرين مطالب ارسالي

صفحات وبلاگ

خبرنامه

با عضويت در خبرنامه از جديدترين مطالب با خبر شويد. ( براي عضويت ايميل خود را وارد نماييد )

پيوندهاي روزانه

امکانات

پشتيباني